وداع با آقای شهید ایران

قدس انلاین_مصطفی لعل شاطری: سرانجام مقاومت و پایداری مسلمانان مصر و مراکش سودمند واقع گردید و محمدرضا با زبان بی زبانی، توسط ملک حسن اخراج شد!

از اخراج توسط مراکشی ها تا هم اطاقی با سگ ها در باهاما!
زمان مطالعه: ۱ دقیقه

با اخراج شاه از مراکش هیچ کشوری حاضر به پذیرفتن او و خانواده اش نبود و این در حالی بود که انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی به پیروزی رسیده بود و امت قهرمان ایران آماده می شد تا با شرکت در انتخابات 12 فروردین، حکومت جمهوری اسلامی را برای نخستین بار رسماً تثبیت نماید. یکی از نویسندگان به نام ویلیام شوکراس که ظاهراً مفصل ترین تحقیقات را درباره زندگی مشقت بار شاه پس از فرارش انجام داده، در کتابی به نام آخرین سفر شاه می نویسد:
هیچ کشوری در معرض دید نبود، دست کم هیچ کشوری که شاه موافق به رفتن به آن باشد. هیچ کشوری در اروپا حاضر به پذیرفتن او نبود، حتی ملک حسین پادشاه اردن که شاه دایماً از او پشتیبانی می کرد. ملک خالد پادشاه عربستان سعودی نیز پاسخ منفی داده بود. کاسه صبر ملک حسن [پادشاه مراکش نیز] داشت لبریز می شد. او [ملک حسن] به ئگر [فرستاده امریکایی] گفت: باید به شاه اطلاع بدهد که ضیافت شام به پایان رسیده است. هواپیمای اختصاصی اش در اختیار اوست و باید هر چه زودتر از آن استفاده کند.
در آن وضعیت و آن ایام با توجه به موج رو به گسترش و توفنده انقلاب اسلامی ایران و نیز محکومیت شاه و خاندانش، هیچ کشوری مایل به مهمان نوازی شاه نبود و وزارت خارجه امریکا که مُصراً پیگیر یافتن جایی برای شاه بود فقط توانست موافقت دو کشور را جلب کند؛ یکی پاراگوئه و دیگری آفریقای جنوبی [تبعیدگاه رضاخان]؛ که قرار شد شاه به آفریقای جنوبی برود، اما به دنبال تقاضاهای مکرر اشرف پهلوی از مقامات امریکایی عاقبت و در آخرین لحظه دولت باهاما [احتمالاً با دریافت رشوه] به شاه اجازه ورود داد که آن ها بلافاصله با هواپیمای اختصاصی ملک حسن راهی آن کشور شدند.

عذاب شاهی که به ملت خود خیانت کند!
یکی از نویسندگان که از نزدیک با فرح پهلوی مصاحبه کرده است راجع به ایام در به دری شاه در باهاما چنین می گوید:
در این مرحله چنین می نمود که ملکه بیش از همه رنج می برد. او پشت سر هم سیگار می کشید و ترسیده و درمانده بود. روزنامه نگاران را از او و شاه دور نگاه می داشتند. عکسی با یک عدسی قوی از دور از او گرفته شده است که او را مانند یک بچه آهوی تعقیب شده و عاجز نشان می دهد. فرح تازه با خبر شده بود که او و مادرش و اشرف در تهران محکوم به مرگ شده اند و حتی از دولت های خارجی تقاضا شده که نه تنها قاتلین [آن ها] را بازداشت یا تبعید نکنند، بلکه به آن ها کمک نمایند. در مراکش ملکه رفته رفته پی برد که دوستان سابقشان دیگر خواهان آن ها نیستند. رؤسای کشورهایی که سابقاً با آن ها روبوسی کرده بودند اکنون علناً محکومشان می ساختند، هر چند گاهی محرمانه و ضمن تلفن های خصوصی از عمل خود پوزش می طلبیدند. بازرگانان و بانکدارانی که برای دریافت دعوت به کاخ سلطنتی التماس می کردند و از ارتباط داشتن با خانواده پهلوی بر خود می بالیدند، دیگر در آن حول و حوش دیده نمی شدند.
بعدها فرح گفت که این قسمت از تبعید برای او و شاه بدترین قسمت ها بوده است (نه اینکه بعداً وضعشان بهتر شده باشد)؛ او ویلای کراسبی [در باهاما] را بسیار کوچک و نمور و خفقان آور یافته بود. فرح می گوید: «همه ما در سه اتاق زندگی می کردیم. غذا را در یک اتاق می خوردیم، سایرین در بیرون اقامت داشتند، محیط وحشتناکی بود.» حتی سگ ها اجازه نداشتند از ویلا خارج شوند. وقتی یکی از آن ها به ساحل گریخت، بی درنگ نامه شکایت آمیزی واصل شد. هر کس سعی می کرد پول بیشتری از ایشان بکند. بدتر از همه اینکه دولت باهاما به آنان اخطار کرد که حق ندارند هیچ تفسیری درباره رویدادهای ایران بنمایند. این کار ملکه را خشمگین ساخت. بعدها پرسید: این چه سیاست خارجی بود که ما را از اظهار حتی یک کلمه ممنوع می ساخت؟ یک روز گفتم بیایید یک قایق کرایه کنیم و به وسط آب های بین المللی برویم و در آنجا صحبت کنیم!
در تکمیل سخنان فرح پهلوی، سخنان شاه جالب و خواندنی است:
در باهاما دردناک ترین روزهای تبعید را گذراندم. هر روز خبر اعدام های تازه ای از ایران می رسید. این کابوس، تمامی نداشت. ما در ویلایی ساحلی زندگی می کردیم که هر کس می توانست بدان راه یابد. از این رو تعداد قابل ملاحظه ای پلیس برای حفاظت از ما اعزام شده بودند که با وجود حسن نیت شان جلب توجه می کردند. در این دوران غم انگیز تنها مایه رضایت خاطر ما، مشاهده توریست ها بود که از دور نسبت به ما ابراز همدردی می کردند. اغلب آن ها فرانسوی و آلمانی بودند.

شاه بی وطن و بی مردم!
شاه به رغم داشتن آن همه نوکر و سرسپرده داخلی و خارجی، ولی باز در آن روزهای در به دری و بیچارگی در عذاب تنهایی به سر می برد و هیچ یک از یاران قدیمش حاضر به همراهی و همگامی با او نبودند. گویی که او نه پادشاهی بوده و نه سلطنتی داشته است. در روزهای تبعید و در به دری شاه، جز تعداد اندک و انگشت شماری آن هم از یاران درجه دوم و سوم به اضافه چند سگ، کسِ دیگری در اطرافش دیده نمی شد.
در باهاما به جز چند تن از افسران گارد مثل جهان بین، همراز، نویسی به علاوه خدمه شخصی ایشان مثل املیا، که زنی سیاه پوست و اهل غنا بود و از سال ها پیش در ایران به دربار آمده بود و وفادارانه در روزهای غربت، شاه را همراهی می کرد و نیز الیاسی مستخدم خاص، شهبازی مأمور مخصوص و پورشجاع که کارهای شخصی شاه را انجام می داد، کسِ دیگری از آن گروه بیشماری که در دربار تهران شاه را مثل نگین انگشتر در بر می گرفتند نبود. البته معدود دیگری از یاران و آشنایان بودند که از آن میان از کامبیز آتابای، دیبا مادر علیاحضرت، دکتر لوسا پیرنیا که پزشک اطفال است و در باهاما هم دکتر شخصی شاه شده بود، به اضافه لیلی امیرارجمند که مرتب به دیدار می آمد باید یاد کرد. اردشیر زاهدی هم دایماً تلفنی در تماس بود.

باهاما نیز ما را تحمل نکرد!
ایام به همین خفت و خواری می گذشت تا بالاخره دولت باهاما هم از حضور شاه خسته شد و رسماً عذر شاه را خواست و اخراجش کرد. شاه این بخش را خاطراتش را چنین توضیح می دهد:
هنگامی که باهاما بودم تماس هایم با ایالات متحده به حداقل رسیده بود. از مجاری مختلف به من اطمینان می دادند که خانواده ام هر وقت بخواهند می توانند به آنجا بروند و من نیز همیشه می توانم برای معالجه به آنجا بروم، ولی [دولت] واشنگتن به طور فزاینده علائمی حاکی از ناراحتی از حضور من ابراز می داشت، شاید همین احساس به مقامات دولت باهاما هم سرایت کرده بود، زیرا روابط ما روال صحیحی داشت، ولی صمیمانه نبود. سه هفته پیش از آنکه ویزای اقامت ما منتفی شود ستاد من تقاضای تمدید آن را کرد. ده روز مانده به انقضای ویزا باخبر شدیم که ویزا را تمدید نخواهند کرد. فقط ده روز فرصت داشتیم که از باهاما برویم! هیچ توضیحی ندادند، هیچ تأسفی ابراز نداشتند و دیگر مذاکره ای با مقامات باهامایی صورت نگرفت. نخست وزیر باهاما به رغم پول های گزافی که [من] طی اقامت ده هفته ای ام در باهاما خرج کرده بودم، خواستار خروج من بود، ولی مشکل آنی یافتن مقصد بعدی بود.

منابع:
1- شوکراس، ویلیام. آخرین سفرشاه. ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی، تهران: البرز، 1371.
2- مسعود انصاری، احمدعلی. من و خاندان پهلوی، تهران: فاخته، 1371.
3- پهلوی، اشرف. من و برادرم (خاطرات اشرف پهلوی)، تهران: علم، 1376.
4- پهلوی، محمدرضا. پاسخ به تاریخ، ترجمه حسین ابوترابیان، تهران: مترجم، 1371.
* خارکوهی، غلامرضا. روزهای پرمشقت یک دیکتاتور، نشریه پانزده خرداد، 1388.

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 2
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • سحر IR ۱۹:۰۲ - ۱۳۹۲/۱۱/۱۴
    7 1
    عاقبت آدم جنايت کار همينه. مگه نه دوستان؟
  • ali IR ۱۰:۲۳ - ۱۳۹۲/۱۱/۱۵
    5 1
    بهتر که مرد و جهان از لوث وجودش راحت شدن